گاهی باید به خودت ثابت کنی مرد هستی ،
کاری هست که انجام دهی . نمی دانی چقدر زندگی پوچ می شود ، نمی دانی چه حس بدیست وقتی
نتوانی مرد باشی. باید ثابت کنی که می توانی کاری انجام دهی، از دستت بر می آید.
نمی دانی ، نمی دانی چقدر زندگی پوچ می شود .
نمی دونم چرا به شدت به موسیقی سنتی علاقه پیدا کردم
طوریکه دیگه حوصله گوش دادن به هیچ آهنگ دیگه ای رو ندارم .
یه آهنگ سنتی خیلی قشنگ هست که آقای اصفهانی با یه نفر
دیگه (که نمی دونم کیه) می خونن ، یه بار هم از برنامه "نقره" پخش شده.
کسی می دونه اسم آهنگ چیه یا اینکه یه نشونی ازش بده تا بشه پیداش کرد؟
توی فیلم up in the airیه جا هست که یکی از
شخصیت ها یه همچین چیزی رو میگه و من برای چند لحظه احساس کردم تموم چیزهایی که از
گفتنش می ترسیدم رو اینجا یه دفعه گفته ، چقدر احساس سبکی کردم . انگار یه نفر
دیگه داشت به جای من حرف میزد.
" دیشب رفتم بخوابم ولی نتونستم .پس شروع
کردم به فکر کردن در مورد ازدواج و خرید خونه و رفتن به اونجا و بچه دار شدن و
بعدش یه بچه دیگه و بعدش جشن کریسمس و شکرگذاری و بعدش بازی فوتبال و بعدش اونا یه
دفعه فارغ التحصیل می شن و بعدش میرن سرکار و ازدواج می کنن و من پدر بزرگ میشم و
بعدش بازنشسته میشم و موهام میریزه و چاق میشم و بعدش اتاق بعدی و من می میرم ،
نمی تونم دست از فکر کردن بردارم ، هدفمون چیه؟ تمام این کارها برای چیه؟ من دارم
چی رو شروع می کنم ؟ هیچ هدفی در کار نیست "
چه فرقی می کند من عاشق تو باشم دوستت
داشته باشم و تو هم مرا دوست داشته باشی و به قول خودت برایم احترام قائل باشی .
وقتی که به تو و نفسهایت و حرفهایت نیاز دارم ولی نباشی اصلا چه فرقی می کند من
مجنون تر از مجنون باشم و تو لیلی تر از لیلی . وقتی که باید باشی و نیستی چه فرقی
می کند تو "تو" باشی ، با معمولی ترین آدمهای اطرافم چه فرقی می کنی؟ من
که همیشه تنها بوده ام بگو چه فرقی می
کند؟ وقتی همه روزها و لحظه ها شبیه هم هستند شادی و ناراحتی ام چه فرقی می کند. وقتی
که هیچ فرقی نمی کند چه فرقی می کند من از درون بشکنم . چه فرقی می کند من باشم یا
نباشم . اصلا به من بگو چه فرقی می کند من با صدای بلند فریاد بزنم من از تو ، خودم و تمام نوشته هایم بیزارم . نه خیلی وقت است که هیچ چیز هیچ فرقی نمی کند نه
من عاشق توام نه اینکه به دنبال فردایی روشنم ، من حتی خودم را هم دوست نمی دارم .
از آرزوهای دست نخورده و رویاهای پوچ ، دلربایی های هوسهای رنگارنگ پسرانه و از همه حرفهایی که از گفتنشان هراس دارم می نویسم . اینجا دفتریست از اسرار تاریخ همین نزدیکیها و خاطرات اشکهایی که هرگز جاری نشدند. اینجا باقیمانده خرابه های احساسات گمشده ایست که چند وقتی بیش از حسرت حضورشان نمی گذرد .